فقر، توان مغز را کاهش می دهد
دوشنبه 2 سپتامبر 2013
سایت فا رسی صدای آمریکا
مقدمه: یک ضرب المثل می گوید: "فقر جامه ای از آتش است" و براستی "فقر" منشآ تمام نابسامانی های جامعه بشری است! فقر مانند خوره ای است که آهسته آهسته و در انزوا روح و جان را می خورد و در خود حل می کند و فقر مطلق برای اکثر یت مطلق و ثروت و رفاه برای اقلیت مطلق ویژگی متعارف جنگلی به نام جامعه بشری است که نظام سرمایه داری نام دارد. مطلب زیر یک کپی از مقاله ای است که عینآ در سایت فارسی رادیو آمریکا درج شده است.
نتایج یک تحقیق بین المللی جدید حاکی از آن است که فقر و همه پیامدهای ناشی از آن چنان توان و انرژی ذهنی افراد را تحلیل می برد که دیگر قدرت مغزی برای اختصاص به سایر جنبه های مغزی فقرا باقی نمی گذارد.
پژوهشگران دریافته اند که فشارهای روحی و روانی ١٣ درصد هوش و ذکاوت افراد را تحلیل می برد و این به آن معنا است که افرادی که از نظر مالی در تنگنا به سر می برند، بیشتر اشتباه می کنند و تصمیم های نادرست بیشتر می گیرند و همین امر عامل موثری در تداوم چالش های مادی و مالی آن ها خواهد بود.
سندیل مولینتان، کارشناس اقتصادی دانشگاه هاروارد و یکی از اعضای تیم بین المللی که این تحقیق را انجام داده اند، می گوید «نتایج پژوهش ما حاکی از آن است که زمانی که فقر گریبان شما را می گیرد، کمبود پول تنها مشکل پیش رو زندگیتان نیست و ظرفیت تشخیص و توان تصمیم گیری صحیح نیز تحلیل می رود».
پژوهشگران دانشگاه هاروارد، پرینستون و چندین دانشگاه دیگر در آمریکای شمالی و دانشگاه وارویک بریتانیا با انجام چندین رشته آزمایش تجربی دریافتند که نگرانی های شدید مالی تاثیر مستقیمی بر توانایی افراد مستمند برای انجام آزمایش های منطقی و شناختی دارد.
نتایج این تحقیق ثابت می کند که مستمندان و فقرا کندذهن و ابله نیستند و روزگار گذراندن افراد با بودجه محدود بر توانایی مغزی آن ها تاثیر می گذارد. پژوهشگران این پدیده را «پهنای باند ذهنی» می گذارند که به دلیل تنش و استرس ناشی از رفع نیازهای معیشتی به طور چشمگیری محدود می شود.
براساس یافته های این پروژه تحقیقی، عملکرد و ظرفیت ذهنی و شناختی فردی که به دلیل فشارهای مالی و پولی با چالش های بسیاری روبرو است، در مقیاس های جدول هوش ١٣ درجه پایین می آید و بیشتر شبیه عملکرد مغزی افرادی می شود که یک شب تا صبح را نخوابیده اند.
ژیاینگ ژائو، استادیار روانشناسی دانشگاه بریتیش کلمبیا در کانادا می گوید «در گذشته ناکارآمدی و عدم موفقیت شخصی و فردی که راه برای دستیابی به موفقیت هموار نیستند را عامل فقر می دانستند اما بحث ما این است که فقدان منابع مالی خود عامل مهمی در کاهش کارآیی و پویایی مغز است».
الدار شفیر، استاد روانشناسی و امور عمومی دانشگاه پرینستون و یکی از اعضای این گروه تحقیقی می گوید «فقط استرس عامل فقر نیست، بلکه نگرانی های مالی به طور خاص عامل کاهش توانایی مغزی و اخذ تصمیم های معقول هستند».
وی می افزاید «تهیدستان در تمرکز و رویارویی با مشکلات بسیار کارآمد و توانا هستند، اما دیگر پهنای باندی در مغز آن ها نمی ماند که بتوانند به کارهای دیگر اختصاص دهند. بنابراین اگر فرد در فقر زندگی کند، هزینه سنگین تری را برای تصمیم های خطا می پردازد و در نهایت برای یافتن راهکار و یا خروج از بحران با چالش های جدی تر روبرو می شود».
پژوهشگران دو گروه مختلف را مورد بررسی قرار دادند: یک گروه مشتری های مرکز خریدی در نیوجرسی در ایالات متحده و کشاورزان نیشکر در مناطق روستایی هند.
در تحقیق روی مردم مرکز خرید، ده ها خریدار کم درآمد و با درآمد متوسط را جمع کردند و آن ها را در معرض آزمایش های تجربی دشواری برای سنجش میزان هوش و کنترل امیال قرار دادند.
ابتدا از نیمی از شرکت کنندگان پرسیده شد که فکر کنند که اگر ماشینشان خراب شود و باید ۱۵۰۰ دلار برای تعمیر آن بپردازند، چطور نگرانی خود در مورد پول را برطرف می کنند. در این مرحله عملکرد ذهنی و مغزی این افراد به طور قابل توجهی افت کرد.
محققان دریافتند که کشاورزان در هند پیش از دریافت حقوق برای برداشت محصول دچار مشکلات ذهنی و مغزی می شوند در حالی که پس از دریافت دستمزدهایشان این ناکارآمدی ذهنی و مغزی شان به طور چشمگیری کاهش پیدا کرد.
مولینتان در گزارش نهایی این تحقیق نوشته است «کشاورزان این منطقه یک ماه پس از برداشت محصول وضع مالی بسیار خوبی دارند اما زمانی که پولشان تمام می شود، خیلی فقیر می شوند».
او می افزاید ما دیدیم زمانی که وضعیت مالی شان خوب است، سطح هوش آن ها بالاتر می رود، بسیار کمتر اشتباه می کنند و واکنش آن ها نسبت به مسائل بسیار سریع تر می شود.
وی یادآوری می کند که تاثیر فقر در هند حدود دو سوم تاثیر این پدیده اجتماعی بین افراد مورد آزمایش در مرکز خرید بود.
این مقاله تحقیقی در شماره ٢٩ اوت نشریه « Science» منتشر شده است.
رائول کاسترو رهبر کوبا : اخلاق جامعه کوبا فاسد است!!
مقدمه: کوبا قبله آمال طرفدارن مشی چریکی ( یکی از فرقه های پیرو مذهب مارکس پرستی و عاشقان قدرت و حکومت) در ایران و سراسر جهان است و سازمان به اصطلاح چریکهای فداییان خلق (فراریان از خلق) نیز با به کشته دادن هزاران نفر می خواست که از ایران نیز یک کوبا بسازد! حال شما در متن زیر و از زبان رئیس جمهور کنونی کوبا یعنی رائول کاسترو، برادر فیدل کاسترو بخوانید که فرهنگ مردم کوبا بعد از بیش از پنجاه سال حاکمیت فیدل کاسترو و برادرش به کجا منجر شده است و چقدر سقوط کرده است!!
بی بی سی فارسی دوشنبه، 2013/07/08
رائول کاسترو در سال ۲۰۰۶ جای برادر بیمارش فیدل کاسترو را به عنوان رئیس جمهور کوبا گرفت و قرار است در سال ۲۰۱۸ از قدرت کنارهگیری کند
رائول کاسترو، رئیس جمهور کوبا، از نزول معیارهای اخلاقی در جامعه به نمایندگان پارلمان شکایت کرده و با ذکر موارد این تباهی اخلاقی گفته با وجود دستاوردهای آموزشی غیرقابل انکار انقلاب، جامعه از نظر فرهنگی و اجتماعی گامی به عقب برداشته است.
آقای کاسترو که دیروز (یکشنبه ۱۶ تیر) در یکی از دو جلسه سالانه پارلمان سخن میگفت، فهرستی از رفتارهایی را برشمرد که به گفته او نمونههای "بی انظباطی اجتماعی" هستند: "مردم در خیابانها فریاد میزنند و فحش میدهند، مست میکنند، در اماکن عمومی ادرار میکنند، در خیابانها اشغال میریزند، در شهرها خوک پرورش میدهند، با صدای بلند موسیقی گوش میکنند و مانع آسایش همسایگان میشوند."
آقای کاسترو بجز این به دیر رسیدن سرکار، دزدی، رشوه، ساخت وساز بیمجوز، قطع غیرقانونی درختان و کشتن حیوانات اشاره کرد و به بیاحترامی به بزرگترها و بیملاحظگی نسبت به زنان باردار، مادران و کودکان معترض بود.
"تمام این چیزها درست جلوی چشم ما اتفاق میافتد بدون آنکه شهروندان آنها را محکوم یا با آنها مقابله کنند."
به نظر رئیس جمهور ۸۲ ساله، جامعه کوبا بسیار آموزش دیدهتر از قبل شده اما از نظر فرهنگی رشد نکرده و او از این موضوع "احساس بدی" دارد:
"وقتی به این اعمال تاسفبرانگیز نگاه میکنم به این فکر میافتم که با وجود دستاوردهای آموزشی غیرقابل انکار انقلاب، از نظر فرهنگ شهروندان و روحیه جمعی گامی به عقب برداشتهایم."
"یکی گرفتن بی بندوباری با مدرنیته و کوتاهی و سهل انگاری با پیشرفت قابل قبول نیست."
"زندگی اجتماعی در درجه اول یعنی پذیرفتن قواعدی که درستکاری و حقوق دیگران را محترم میشمارد."
آقای کاسترو به فساد مالی مقامات دولتی هم اشاره و .....
ادامه مطلب ...اراجیف مارکس و انگلس در باره خانواده و ازدواج
نادر احمدی
فیلسوفها تنها جهان را تفسیر می کنند، اما نکته مهم تغییر آن است." (کارل مارکس) این گفته صحیح مارکس شامل خانواده و ازدواج نیز می باشد. از دیدگاه مارکسیسم خانواده تبلور مالکیت خصوصی است و در جامعه سوسیالیستی- مارکسیستی که باید در جهت حذف مالکیت خصوصی حرکت کند، خانواده نیز باید به عنوان یک مظهر مالکیت خصوصی حذف شود. در صفحه 49 مانیفست کمونیست چنین می خوانیم:" .. الغاء خانواده ! حتی رادیکالترین افراد به محض شنیدن این پیشنهاد کمونیست ها تبدیل به یک پارچه آتش می شوند..."از این نوشته چنین بر می آید که مارکس و انگلس توقع داشته اند که نه تنها افراد رادیکال بلکه عامه مردم بطور یکپارچه و هورا کشان به فتوای لغو خانواده لبیک بگویند و خانواده های خود را منحل کنند!؟ حتی بدون اینکه بدانند که به جای خانواده چه چیزی را باید جایگزین آن کنند! البته از آنجا که حتی مارکس و انگلس خودشان نیز نمی دانسته اند چه چیزی را باید به جای خانواده بگذارند آنان طبق معمول فقط به صدور یک فتوای بی پشتوانه اکتفا کرده اند و مشخص نکرده اند که دلیل عدم پایبندی خودشان و دیگر کسانی که این بیانیه را قبول داشته اند چیست که خانواده های خودشان را لغو نکرده اند؟ شاید گفته شود که پروسه لغو خانواده نیازمند شرایط معینی است که در گذشته و زمان حال، هنوز شرایط تحقق آن مهیا نشده است! اما موضوع اینجاست که چرا مارکس و پیروانش حکمی را صادر می کنند که شرایط تحقق آن مهیا نیست و حتی خودشان آن را قبول ندارند و به آن عمل نمی کنند اما از دیگران می خواهند تا به آن عمل کنند؟! مارکسیست ها مانند مسلمانانی هستند که به هیچیک از اصول اسلام پایبند نیستند اما خود را مسلمان نیز می دانند و دیگران را نیز به اسلام دعوت می کنند؟! البته در حالیکه مارکسیستها دیگران را با دادن وعده سر خرمن مشغول می کنند نظام سرمایه داری مشغول انجام کاری است که مارکسیستها از تحقق آن ناتوان هستند و در کشورهای غربی ازدواج سنتی جای خود را به زندگی مشترک داده است.
در " مانیفست کمونیست" در صفحه 49 چنین آمده است:"... خانواده کنونی این خانواده بورژوایی بر چه اساسی بنیاد نهاده شده است؟ بر اساس سرمایه و نفع شخصی! .. آیا به ما حمله می کنید که ما می خواهیم به استثمار فرزندان توسط پدران و مادران خاتمه دهیم؟ درست است ما به این جنایت اعتراف می کنیم..."
اولین سؤالی که به ذهن می آید این است که براستی آیا پدر و مادرها فرزندان خود را استثمار می کنند و یا جامعه بشری بطور جدی از موضوع استثمار فرزندان توسط اولیاء در عذاب است که در بیانیه کمونیست این چنین جدی به آن پرداخته شده است؟
آیا مارکس و انگلس در حالی که نهاد خانواده در نظام سرمایه داری را یک نهاد بورژوایی اعلام کرده اند چرا خودشان با حفظ خانواده بورژوایی خود، فرزندان خود را استثمار کرده اند!؟
واقعیت این است که بطور غریزی برای تمام خانواده ها، چیزی عزیزتر از فرزندانشان وجود ندارد و پدران و مادران نه تنها فرزندانشان را استثمار نمی کنند بلکه بر عکس، این فرزندان هستند که اولیاء خود را استثمار می کنند! مارکس و انگلس گویا خودشان فرزند بزرگ نکرده بودند که یک چنین حرفهای بی ربطی را بدون توجه به ماهیت انسان بر روی کاغذ آورده اند! براستی در یک دولت مارکسیستی بعد از لغو خانواده، قرار است چه کسانی جای اولیاء کودکان را پر کنند؟ و هیچکس دیگری بجز اولیاء یک نوزاد می تواند برای او دلسوزتر باشد و احساس مسئولیت بیشتری بکند؟
در حالیکه رابطه مادر و فرزند بطور غریزی و بیولوژیکی آنقدر قوی است که مادر حاضر است جانش را فدای فرزندش بکند، آنوقت مارکس و انگلس از استثمار فرزند توسط مادر صحبت می کنند؟
خانواده آنقدر در زندگی خصوصی مردها و زنهای امروزی مهم است که حتی مطرح کردن لغو آن در شرایط کنونی نیز ممکن است باعث به یک پارچه آتش تبدیل شدن پیروان خود مارکس نیز بشود چه رسد به افراد غیر مارکسیست! که اینان اگر کسی چپ به زن یا خواهر آنان نگاه کند ممکن است او را به قتل برسانند!
بر خلاف مارکس و انگلس و مریدان آنها، که به حرفهای خودشان هیچ اعتقادی ندارند و فقط برای دیگران فتوا صادر می کنند، شاید بتوان بطور نسبی رابطه "ژان پل سارتر" فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی و خانم" سیمون دو بوار" نویسنده فرانسوی را مصداق واقعی عدم پایبندی به بنیاد خانواده دانست. آنان در حالی که رابطه ای مانند زن و شوهر داشته اند اما مستقل و جدا از همدیگر زندگی می کرده اند.
برتراند راسل فیلسوف معروف خواستار ترویج آزادی جنسی بین دانشجویان شده بود تا از فشار این نیاز بر روی آنان کاسته شود و آنان بتوانند بدون اشتغال فکری به نیاز جنسی، درس های خود را یاد بگیرند!
در عصر حاضر و بعد از گذشت بیش از صد سال از دوران مارکس اما هنوز موضوع رابطه زن و مرد یکی از تابوهای رایج در فرهنگ مارکسیسم و بخصوص از نوع شرقی و ایرانی آن می باشد و مارکسیست های ایرانی، ترک و عرب و ... در این مورد حتی از آخوندها نیز محافظه کارتر هستند. در یک فیلم در اینترنت و در سایت "یوتیوب" که بخشی از آن رابطه اعضای زن و مرد عضو سازمان چریکی "فارک-اپ" در کشور کلمبیا را نشان می داد، که زنها و مردهای چریک در ساعات فراغت درجنگل و در مخفیگاه خودشان نیمه لخت در کنار همدیگر مشغول شستن لباس های خود بودند و در اغلب عکس های منتشره توسط آنان زنان زیبای چریک در حال گفتگو با چریکهای مرد دیده می شوند و این موضوعی است که در بین سازمانهای به اصطلاح چپ ایرانی تحت تأثیر فرهنگ اسلامی- ایرانی حتی فکر کردن به آن به شهامت زیادی نیاز دارد! و در حالیکه اصول مارکسیسم واحد و ثابت است اما در جوامع مختلف، مارکسیستها دیدگاهها و برداشتهای متفاوتی نسبت به زن، سکس و ازدواج دارند و حتی اگر کسانی خود را کمونیست کارگری و مدرن نیز بنامند و علم مبارزه با سنت گرائی را بلند کنند اما بنا بر ملاحظات سیاسی مجبورند در چهارچوب فرهنگ و سنت ارتجاعی ایرانی- اسلامی خود را تعریف کنند و حرفهای آنان از حد یک شعار سیاسی فراتر نمی رود!
مارکس و انگلس، در صفحه 29 کتاب مانیفست کمونیسم چنین می نویسند:".. بورژوازی حجاب احساسات را از چهره خانواده بر گرفته و مناسبات خانوادگی را به یک مناسبات پولی صرف تقلیل داده است..."
در اینجا نیز مارکس و انگلس مطابق معمول به موضوع " خانواده و ازدواج" مانند تمام موارد دیگر فقط از موضع سیاسی و اقتصادی نگاه کرده اند و جنبه های دیگر رابطه زن و مرد را نادیده گرفته اند و بطور مثال در مورد فاکتور بسیار مهم "نیاز جنسی" که عامل اصلی پیوند زن و مرد است و بدون آن هیچ خانواده ای تشکیل نخواهد شد و نسل بشر منقرض خواهد شد هیچ صحبتی نمی کنند! آنان فراموش می کنند که نظام بورژوایی و خانواده بورژوایی، هر دو محصول نیازهای بشر می باشند و بجای نفی معلول باید علت را مورد انتقاد قرار بدهند و بدون خیالپردازی یک راه حل بهتر و قابل اجرا برای حل موضوع خانواده ارائه بدهند !
مارکس و مارکسیستها، انسان و پرلتاریا را یک حیوان دو پا، و با نیازهایی همانند دیگر حیوانات، که باید در جنگل خودش برای تأمین نیازهایش با دیگران بجنگد، ارزیابی نمی کنند، بلکه پرلتاریا را موجوداتی پاک و مقدس که سر منشأ نمام خوبیها و از جمله رسالت تاریخی نجات بشریت!؟ از دست بورژواری است می دانند و بورژوازی را سر منشأ تمام پلیدی ها، تمام بدیها و خصوصیات شیطانی ارزیابی می کنند! و آنان بطور مشخص هیچ اشاره ای به ستم کارگران مرد بر زنانشان و بطور کلی ستم و سوء استفاده زنان بر مردان نمی کنند. درک مارکسیستی از انسان بنا بر ملاحظات سیاسی یک درک ایستا، منجمد و دگماتیستی است. براستی چرا مارکس و انگلس در مورد رفتار سرمایه داران با زنانشان طوری حرف می زنند که گویی زنان بورژوا موجوداتی بی احساس و فاقد نیاز جنسی و از جنس سنگ هستند و از مردهای بورژوا بهره نمی برند؟! این پدر و مادرهایی که به گفته مارکس و انگلس فرزندانشان را استثمار می کرده اند چه کسانی بوده اند؟ آیا پدر و مادرهای پرلتر و مارکس و انگلس نیز فرزندانشان را اسثمار می کرده اند؟
ترویج مقدس نمائی و پرهیزکاری و زاهد نمایی توسط مارکس و مارکسیستها مانند دیگر انسانهای مذهبی ریشه در حسادت جنسی و ترشهات و تأثیرات هورمونهای جنسی دارد! تحقیقات علمی ثابت می کند که "هورمون جنسی تستسترون" تأثیر تعیین کننده ای در رفتار انسانها و حسادت آنان دارد. مارکس و انگلس در ادامه بیانیه خود از موضع تدافعی به دفاع از قداست! خود پرداخته و ضمن تکذیب اتهامات بورژوازی در مورد اشتراکی بودن زنان در جامعه کمونیستی شان برای تبرئه خود چنین می نویسند:".. یاوه سرائی بورژوازی پیرامون خانواده و آموزش و پرورش، و ارتباط متقابل و مقدس پدر و مادر با فرزندش، وقتی بیش از پیش نفرت انگیز می شود که در نتیجه تأثیر صنعت جدید تمام علقه های خانوادگی بین پرلتاریا از هم می گسلد و کودکان آنان تبدیل به اشیاء ساده تجارتی و وسائل کار می شوند و آنوقت جیغ دسته جمعی بورژوازی گوش آسمان را کر می کند که شما کمونیستها می خواهید اشتراک در زنان را بوجود آورید.
یک بورژوا زن خود را صرفأ وسیله تولید بشمار می آورد و او وقتی که می شنود که قرار است که وسایل تولید به مالکیت عمومی در بیاید طبیعتأ نمی تواند نتیجه ای جز این بگیرد که این سرنوشت اشتراکی شامل زنان هم خواهد شد..... و دیگر آنکه هیج چیز مضحک تر از خشم زاهدانه بورژازی در مورد اشتراک زنان نیست، اشتراکی که بورژواها وانمود می کنند که کمونیست ها رسمأ و آشکارا برقرار خواهند کرد. لازم نیس که کمونیست ها اشتراک در زنان را بوجود آورند، این اشتراک تقریأ از ازل تا به امروز وجود داشته است.
بورژواهای ما، صرفنظر از فاحشه های عمومی ، به زنان و دختران پرلتارهایی که در اختیار دارند قناعت نکرده،از بلند کردن زنان یکدیگر نیز غرق در شعف می شوند. (می بینید که مارکس و انگلس نیز چه زاهدهای پرهیزکاری بوده اند! و مثل بورژواها بی بند و بار و شهوت ران نبوده اند!؟) ازدواج بورژوائی در واقع دستگاهی است از زنان شراکتی، و بدین ترتیب در نهایت آنچه که بخاطر آن احتمالأ می توان کمونیستها را سرزنش کرد این است که آنان بجای اشتراک در زنان، که از روی ریاکاری پنهان نگاه داشته شده اشت، اشتراکی از زنان را می خواهند که آشکارا شکل قانونی به خود گرفته باشد. علاوه بر این، این دیگر بدیهی است که الغاء دستگاه کنونی تولید باید با خود الغاء اشتراکی از زنان را که از آن دستگاه سرچشمه گرفته، یعنی الغاء فحشاء عمومی و خصوصی را بهمراه آورد.... "
بدین ترتیب با نفی شهوت، بد دانستن رابطه جنسی آزاد بین زن و مرد.....
ریشه های مشترک مارکسیسم وناسیونال- سوسیالیسم
نادر احمدی
دوشنبه، 2013/01/21
- وجوه اشتراک ما با بلشویکها بیش از وجوه اختلاف ما با آنان است ... من همیشه دستور داده ام که کمونیست های سابق فورأ به عضویت حزب ما پذیرفته شوند. ( هیتلر: ناسیونال سوسیالیسم 1945-1889)
- اگر به خاطر کمونیسم ما باید نود درصد از جمعیت کشور را قربانی کنیم ما از این نوع قربانی دادن صرفنظر نخواهیم کرد. ( ولادیمیر لنین- انترناسیونال سوسیالیسم 1924- 1870 )
البته در اینجا منظور لنین از کمونیسم، تضمین حاکمیت الیگارشی حزب بلشویک بر اجساد مردم روسیه بوده است و سؤال این است که اگر نود درصد جمعیت کشوری قربانی شود کمونیسم برای چه کسی و توسط چه کسی باید ساخته شود؟ حقانیت مطلقی که مارکسیست ها برای خودشان قائل هستند فقط به اینجا محدود نمی شود بلکه اولین قربانی حکومت بلشویکها همان پرلتاریایی بود که حزب بلشویک قیام آنان را بر علیه حکومت بلشویکها در پتروگراد سرکوب و به خون کشید و در حالی که فریاد دفاع از حق تعیین سرنوشت بلشویکها گوش همه را کر کرده بود استالین تمامی مردم کشور چچن را به سیبری تبعید کرد و تمامی اقوام اسیر در شوروی سابق تا زمان سقوط آن امپراطوری در چنگال بلشویکها گرفتار بودند. مارکسیسم و نازیسم ( ناسیونال- سوسیالیسم ) ظاهرأ دو قطب و بلوک متضاد هستند اما با مطالعه دقیقتر آنان به ماهیت یکسان و وجوه بسیار مشترک آنان پی می بریم. حکومت مارکسیستی و حکومت نازیستی در وجوه زیر مشترک هستند: هر دو آنان دارای یک حکومت متمرکز و مطلق گرا، با اصول ایدئولژیک مطلقأ حق به جانب، تک حزبی، ممنوعیت فعالیت دیگر احزاب و تشکلهای سیاسی، ممنوعیت آزادی بیان و اندیشه و انتشار، ابدی بودن نوع حکومت و نادیده گرفتن حق رأی برای مردم برای انتخاب نوع حکومت مورد پسند خود، دولت به عنوان سازمانده اصلی مدیریت جامعه و مجبور کردن مردم به اطاعت بی چون و چرا از دولت و حزب حاکم، محول کردن قدرت مطلق به پلیس مخفی و ارتش و بر قراری حکومت پلیسی، حاکمیت فرهنگ و تفکر دستگیری، زندانی سازی، انتقام و اعدام که تبلور بارز آن در برقراری اردوگاههای کار اجباری در آلمان نازی و در شوروی سابق، چین، کره شمالی و کامبوج در دوران پلپت بود، تشویق و ترویج کیش شخصیت ها، که این ویژگی باعث تبدیل شدن احزاب مارکسیست و نازیست به ملک خصوصی رهبران آنان می شود چنانکه هیتلر و استالین و کیم ایل سونگ و فیدل کاسترو نمونه های بارز آن هستند.
البته شاید طبق معمول تفکر رایج در بین مارکسیستها گفته شود که برقراری حکومت وحشت مارکسیستی برای دفاع از دستآوردهای به اصطلاح پرلتاریا در برابر بورژوازی جهانی است؟؟!! اما واقیت و تجربه نشان داده است که بورژوازی نه در بین مردم بلکه باید در بین رهبران احزاب مارکسیست او را جستجو و افشا کرد و اعمال دیکتاتوری احزاب مارکسیست و نازیست فقط برای تداوم حاکمیت چپاولگر آنان است و گرنه از آنجا که در ساختار حکومتی، اعمال تصمیمات همیشه از بالا به پائین است و همیشه هر نوع تئوری و دستور تجدید نظر طلبی و رویزیونیسم از طرف مقامات بالای حزبی و دولتی صادر می شود و.....
منبع ترجمه: ویکیپدیا
مترجم: نادر احمدی
پنجشنبه، 2010/03/18
کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" که در سال 1933 توسط "ویلهلم رایش" به زبان آلمانی نوشته و منتشر شده است، ضمن توضیح چگونگی روی کار آمدن فاشیسم در آلمان، عقده های جنسی را یکی از عوامل بروز فاشیسم معرفی می کند.
ویلهلم رایش، متولد گالیسیا در امپراتوری سابق اتریش- مجارستان به عنوان روانشناس در شهر وین مشغول به کار بود و در سال 1928 به حزب سوسیال- دمکراتیک اتریش به نام "س.پ.او" پیوست. او در سال 1930 ضمن انتقال مطب روانشناسی خود به برلین وارد حزب کمونیست آلمان به نام "ک.پ.د" شد. ویلهلم رایش در کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" همانطور که نازیسم آلمانی را مورد انتقاد قرار داده است، حکومت شوروی سابق را نیز مورد انتقاد قرار داده است و به همین دلیل حزب "ک.پ.د" ویلهلم رایش را از آن حزب اخراج کرد. سؤآل مهمی که در کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" مطرح می شود این است که چرا توده های مردم آلمان حامی نازیها شدند در حالیکه کاملأ واضح بود که نازیها دشمنان منافع آنان بودند؟ رایش در کتاب خود ضمن تجزیه و تحلیل بنیادهای اقتصادی و ایدئولژیکی آلمان در سالهای 1928-1933 او کمونیسم را " فاشیسم سرخ" می نامد و کمونیستها را دارای ماهیتی مشابه نازیها معرفی می کند ( ویلهلم رایش ضد کمونیست نبوده است و منظور او از کمونیسم در اینجا شوروی سابق و هواداران آن است. تمام کتاب های ویلهلم رایش در آلمان نازی ممنوع بوده است- مترجم) و به همین دلیل ...
ادامه مطلب ...